حكيم زجاجى

225

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چنانش كنم اندرآن بوم‌وبر * كه گردد چو خواهندگان دربدر رود دربه‌در آن زن نازنين * بخواهند از او نان و گردد حزين 150 فرستاد ميرى كه او را بگير * ببندش به زنجير ، گردان اسير درم خواه از آن بدگهر صد هزار * همان تا برآرد دم آن نابكار به فرمان من بند از او برمگير * بگردان به شهر اندرش چون اسير عذابش كن و هرچه دارد بخواه * چو شب كن بر او روز روشن سياه برفت آن جوانمرد و او را بخست * به بند گران دست و پايش ببست 155 از او هرچه [ بد ] بستد آن نامدار * چو چيزى نماندش ، ببست استوار شب و روز دادش دلاور عذاب * زدش چوب بر پشت و پهلو در آب ندادش بدان چوب خوردن امان * نهادش به گردن درون ريسمان به بازار بردش كشان بر زمين * پياپى زدش چوب‌ها بر سرين ورا جبه‌اى صوف بر تن سپيد * ببريده از جان شيرين اميد 160 دو مرد پياده چو پيلان مست * گرفته سر ريسمانش به دست به بازار « 1 » بردند آن‌سان كشان * ز بدبختى مرد بس اين نشان پى او ز هرجا درم خواستند * زبان را به خواهش بياراستند ببردند او را بر آن در چو نال * كه بود اندر او آن زن بىهمال كه [ بد ] دختر نامدار ولى * سر نامداران حسين على 165 زن مهربان داد چندين درم * دعا كرد بر مهتر محترم كه او را از آن نامدارى ببرد * بدين‌سان به اندوه و خوارى سپرد پسند آمد اين خلق را از يزيد * كه آن شوم را بر عقابين كشيد چو شد كار گيتى به كام يزيد * گزند آسمان بر سر او خريد چو شد در جهان كدخدا چار سال * مه عمر او كرد ميل و بال 170 به خوزان كه هست از سواد دمشق * فرورفت فرزانه‌دل پر ز عشق ز شعبان گذر كرده بد پنج روز * كه در پرده شد شاه دل پر ز سوز كنيزى بد او را حبابه به نام * مغنى و زيبارخ و شادكام

--> ( 1 ) ببرداد راند